تحلیل

آیا شما هم یک جنایتکار بالقوه هستید؟

آیا شما هم یک جنایتکار بالقوه هستید؟

برای کشته شدن انسان‌ها اگر برچسب مناسب رویشان بخورد، وجدانمان آرام می‌ماند/

توجیهات همیشه آماده است: «برای صلح»، «برای امنیت»، «برای حفظ کشور»

تا وقتی برچسب‌ها را جایگزین انسان‌ها می‌کنیم، خطر جنایتکار شدن، چه در مقیاس کوچک و چه در مقیاس بزرگ، همیشه در کمین ما خواهد بود/

نویسنده: گودرز صادقی هشجین

یک سوال چالشی: آیا تا به حال به این فکر کرده‌اید که چگونه یک انسان شیک‌پوش، خوش‌صحبت و به ظاهر موجه که روزی در محافل سیاسی می‌درخشید، می‌تواند روزی به جنایتکاری تبدیل شود که وجدانش حتی به اندازه یک کودک معصوم هم بیدار نیست؟ مرز باریک بین یک سیاستمدار محترم و یک جنایتکار بین‌المللی کجاست؟ چه می‌شود که یک نفر با داشتن همه چیز -اعتبار، قدرت، ثروت- تصمیم می‌گیرد همه را به خطر بیندازد و وارد جنایت‌های بزرگ شود؟

آزمایش وجدان: بیایید یک آزمایش ساده ذهنی انجام دهیم. تصور کنید در خیابان راه می‌روید و ناگهان می‌بینید که یک نفر بیرحمانه سگی بی‌آزار را اذیت و آزار می‌دهد. چه حسی پیدا می‌کنید؟ احتمالاً دلتان می‌سوزد، خونتان به جوش می‌آید. شاید حتی به آن فرد معترض شوید یا سعی کنید به آن حیوان بی‌پناه کمک کنید. این واکنش طبیعی یک انسان سالم از نظر روانی و اخلاقی است. این نشانه‌ای است از اینکه وجدانی بیدار دارید، همدلی می‌کنید، و در شما خشونت ذاتی وجود ندارد. اگر از دیدن این صحنه لذت ببرید یا بی‌تفاوت از کنارش بگذرید، جای نگرانی دارد.

تناقض بزرگ: حالا بیایید به همان انسان باوجدان برگردیم؛ همان کسی که از آزار یک سگ در خیابان به جوش می‌آید. او احتمالاً عاشق همبرگر هم هست. گاهی هم صبحانه‌اش را با یک لیوان شیر تازه شروع می‌کند و تخم‌مرغ نیمرو از وعده‌های محبوبش است.

اما آیا او تا به حال به پشت این صحنه‌های آشپزخانه فکر کرده است؟ گوشت آن همبرگر، متعلق به گاوی بوده که هرگز طعم علف در دشت را نچشیده، هرگز آفتاب بر پشتش گرمای بهاری نریخته، هرگز اجازه جفت‌گیری طبیعی پیدا نکرده و حتی مهر مادری را هم تجربه نکرده است.

گوساله‌ای که از همان ساعات اولیه تولد از مادر جدا شده، شیر مادر را فقط به اندازه یک وعده غذایی چشیده و بقیه را با شیرخشک و هورمون پر کرده‌اند تا زودتر چاق شود و به کشتارگاه برسد. مرغی که تخم‌مرغ صبحانه شما را گذاشته، تمام عمرش را در قفسی به اندازه یک برگه A4 گذرانده، بدون اینکه حتی یک بار بال بزند یا خاک زیر پایش را حس کند. تخم‌هایی که می‌گذارد، پیش از آنکه چشمش به آنها بیفتد، روی نوار نقاله به انبار می‌روند.

شما همه اینها را می‌دانید. نه یک بار، نه دو بار، بارها در مستندها دیده‌اید، در شبکه‌های اجتماعی خوانده‌اید، در اخبار شنیده‌اید. اما همچنان همبرگر می‌خورید، شیر می‌نوشید و تخم‌مرغ مصرف می‌کنید. آیا این یعنی شما هم در این جنایت سهیم هستید؟ چرا وجدانتان برای یک سگ خیابانی بیدار می‌شود، اما برای میلیون‌ها حیوانی که در زنجیره تأمین غذای شما نابود می‌شوند، هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد؟

منافع شخصی؛ قاتل وجدان: پس چرا این دوگانگی؟ چرا در برابر آزار سگ به خشم می‌آییم، اما در برابر فاجعه‌ای که هر روز در صنعت دامداری رخ می‌دهد، سکوت می‌کنیم؟

پاسخ ساده است: منافع شخصی. آزار سگ در خیابان، هیچ سودی برای ما ندارد. هیچ لقمه نانی از این آزار به سفره ما نمی‌آید. پس می‌توانیم با بی‌پروایی تمام، وجدانمان را به کار بیندازیم و احساساتی شویم. اما آن طرف ماجرا، همبرگر و شیر و تخم‌مرغ بخشی از سفره روزانه ما هستند. اگر بخواهیم به فریاد وجدانمان گوش دهیم، باید یا گیاهخوار شویم (که برای بسیاری سخت است)، یا لااقل به سراغ محصولات ارگانیک و آزاد برویم که گران‌تر هستند. به همین سادگی، منافع شخصی ما را به توجیه‌گرانی ماهر تبدیل می‌کند.

توجیهات همیشه دم دست هستند: «خدا حیوانات را برای خدمت به انسان آفریده»، «اینها که حرف نمی‌زنند که دردشان را بگویند»، «صنعت غذایی مدرن همین است دیگر»، «همه این کار را می‌کنند». غافل از اینکه خدا نگفته «اشرف مخلوقات» یعنی می‌توانی با سایر موجودات مثل شمر رفتار کنی. اشرف یعنی شریف‌ترین، نجیب‌ترین، مسئول‌ترین.

از حیوان تا انسان – مکانیزمی مشابه: و اینجا به نقطه تلاقی می‌رسیم با سیاستمدارانی که در جنایات بزرگ شرکت می‌کنند. آیا آنها هم دقیقاً همین مکانیزم را ندارند؟ آنها هم وقتی پشت میزهایشان می‌نشینند و درباره جنگ، محاصره، بمباران یا تبعید تصمیم می‌گیرند، میلیون‌ها انسان را نمی‌بینند. آنها «منافع ملی»، «مصلحت‌اندیشی»، «دشمن‌ستیزی» و «بقای قدرت» را می‌بینند.

همان طور که ما در بشقاب خود «گوشت» می‌بینیم نه «یک گاو زنده با احساسات»، آنها در گزارش‌هایشان «تلفات جانبی» می‌بینند نه «پدر و مادر و کودک». توجیهات همیشه آماده است: «برای صلح»، «برای امنیت»، «برای حفظ کشور». این توجیهات، وجدان را می‌خوابانند، همان طور که توجیهات ما وجدانمان را در برابر صنعت دامداری به خواب می‌برد. در برخورد با انسان‌ها هم دقیقاً همان مکانیزم عمل می‌کند. وقتی خبر اعدام یک نفر را می‌شنویم، اگر روی او برچسب «قاچاقچی»، «جاسوس»، «ضد انقلاب»، «دشمن خلق» یا «تأمین‌کننده ناامنی» خورده باشد، وجدانمان بیدار نمی‌شود. انگار نه انگار. اصلاً فکر نمی‌کنیم که او هم ممکن است زن و بچه داشته باشد که حالا بی‌سرپرست شده‌اند. فکر نمی‌کنیم شاید تحت فشار بوده، شاید گول خورده، شاید دروغ بهش بسته‌اند. چه بسا در سایر وجوه شخصیتش از من و شما انسان‌تر بوده باشد.

درس‌های تاریخ: در تاریخ معاصر جهان نمونه‌ها فراوان است: در شوروی استالین، کافی بود اسم کسی را «دشمن خلق» بگذارند تا میلیون‌ها نفر سکوت کنند و حتی تشویق هم بکنند. تخمین زده می‌شود که میلیون‌ها نفر در دوران پاکسازی بزرگ قربانی شدند، در حالی که بسیاری از مردم عادی، این کشتارها را با برچسب «مبارزه با دشمنان پرولتاریا» توجیه می‌کردند.

در آلمان هیتلر، کافی بود بگویند «کولی، یهودی یا کمونیست»، تا جنایت علیه بشریت تبدیل شود به «دفاع از نژاد برتر». میلیون‌ها نفر از اقلیت‌ها کشته شدند، در حالی که بسیاری از آلمانی‌های عادی یا سکوت کردند یا تشویق.

در امریکای زمان جنگ ویتنام، کافی بود بگویند «کمونیست» تا ناپالم ریختن روی روستاها توجیه شود. میلیون‌ها ویتنامی کشته شدند، در حالی که بسیاری از آمریکایی‌ها در ابتدا از این جنگ با شعار «مبارزه با کمونیسم» حمایت می‌کردند. در رواندا، کافی بود به یک قوم بگویند «سوسک» (inyenzi) تا کشتار صدها هزار نفر از قوم توتسی توسط هوتوها در سال ۱۹۹۴ توجیه شود. همسایه‌ها، دوستان و حتی اعضای خانواده به جان هم افتادند، چون برچسب‌ها جای انسان‌ها را گرفته بود. در کامبوج تحت رژیم خمرهای سرخ، کافی بود بگویند «مردم جدید» (شهرنشینان تحصیل‌کرده) تا نزدیک به دو میلیون نفر در «میدان‌های کشتار» جان بدهند. پل پوت و همدستانش با توجیه «ساختن جامعه آرمانی کشاورزی»، نسل‌کشی را رقم زدند.

تفاوت در چیست؟ تفاوت ما با سیاستمداران جنایتکار در چیست؟ در مقیاس فاجعه. ما با چشم‌پوشی از آزار حیوانات در صنعت غذا، در سیستمی مشارکت می‌کنیم که به آنها ظلم می‌کند. آنها با تصمیماتشان، ممکن است باعث مرگ و آوارگی هزاران انسان شوند. مکانیزم روانی یکی است: منافع شخصی یا گروهی، وجدان را کور می‌کند و توجیهات، جایگزین همدلی می‌شوند.

همان طور که برای شکنجه مرغ‌ها و گاوها در دامداری‌های صنعتی «ککمان نمی‌گزد» چون منافعمان ایجاب می‌کند و با برچسب «تأمین غذا» توجیهشان می‌کنیم، برای کشته شدن انسان‌ها هم اگر برچسب مناسب رویشان بخورد، وجدانمان آرام می‌ماند. و این چنین است که یک انسان شیک‌پوش، خوش‌صحبت، باسواد و به ظاهر موجه، می‌تواند تبدیل به یک جنایتکار حرفه‌ای شود. نه یک شبه، بلکه قدم به قدم. با هر بار توجیه یک ظلم کوچک، با هر بار خواباندن وجدان به خاطر منفعت، با هر بار پذیرفتن یک برچسب توجیه‌کننده.

جنایتکار بالقوه درون همه ما: حقیقت تلخ این است که مرز بین «آدم معمولی» و «جنایتکار» آنقدرها هم که فکر می‌کنیم فراخ نیست. یک برچسب، یک منفعت، یک توجیه، می‌تواند فاصله را طی کند. ما همه، در شرایط مناسب، می‌توانیم آن سگی را که در خیابان اذیت می‌شود ببینیم و اشک بریزیم، و در همان روز، بدون هیچ احساس گناهی، گوشت حیوانی را بخوریم که تمام عمرش را در شکنجه‌گاه مدرن گذرانده.

پس عجیب نیست اگر روزی، با یک برچسب سیاسی مناسب، سکوت کنیم در برابر کشته شدن انسان‌هایی که هرگز ندیده‌ایمشان. همه ما، حتی اگر بالفعل معصوم باشیم، یک جنایتکار بالقوه هستیم. نه به این معنا که ذاتمان شر است، بلکه به این معنا که ظرفیت توجیه گناه در وجود همه ما نهاده شده است. و این ظرفیت، وقتی با قدرت و منافع شخصی یا گروهی ترکیب شود، می‌تواند فجایع تاریخی بیافریند.

شاید عبرت تاریخ این باشد که تا وقتی منافع شخصی را بر همدلی مقدم می‌داریم و تا وقتی برچسب‌ها را جایگزین انسان‌ها می‌کنیم، خطر جنایتکار شدن، چه در مقیاس کوچک و چه در مقیاس بزرگ، همیشه در کمین ما خواهد بود. خدا رحم کند!

پی‌نوشت: این مقاله تلاشی بود برای فهمیدن اینکه چطور انسان‌های به ظاهر معمولی می‌توانند در جنایت‌های بزرگ مشارکت کنند. نه برای توجیه، بلکه برای هشدار به خود و دیگران که مرز باریک بین خوب و بد را جدی بگیریم. شاید با شناخت این مکانیزم در وجود خودمان، بتوانیم جلوی تکرار تاریخ را بگیریم.

پایان

این نوشته و سایر آثار دکتر گودرز صادقی هشجین را در وب سایت زیر ملاحظه فرمایید:

www.zarifaneh.ir

خبرهای مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا